..یه شخص مهمی بشم
کم کم که پام رسید دانشگاه دوره لیسانس
حس کردم دارم به اون چیزی که میخوام میرسم
..همیشه پشتکارمو روحیمو حفظ میکردم
،اتفاقای مختلف زندگی هیچگاه باعث نشد من شکستو قبول کنم
..چون آدم شکست نبودم
انقد روحیه و انگیزه قوی داشتم و دارم که بهم قدرت میده
مخصوصا وقتی حضور همیشه خدارو تو قلبم و
..تو تک تک اتفاقای زندگیم حس میکنم
الان توی جایگاهی قرار دارم که دوس داشتم باشم
..اینم خواست و صلاح خدا بوده که نتیجه تلاشمو داده
،بقیه راهم سپردم دست خودش
..البته به این معنی که از من حرکت و از خدا صلاح و ادامه راه
،این روزا انقدر فکرم ریخته بهم که
..گاهی دلم میخواد همه فکرام از سرم بریزه بیرون تا یه نفس بکشم
ولی خب سعی میکنم با امید به آینده و یاد خدا حالمو خوب کنم
..دارم روی موضوع پایان نامه و مقاله کار میکنم
..درگیر یه مقاله مشترکم با یکی از اساتیدم هستم
بدم نمیاد برای یه همایشم مقاله ای ارائه بدم
منتها منتظرم یه همایش مرتبط با رشته دوست داشتنیم پیدا کنم و
..برم سراغ استاد و استارتشو بزنم
گاهی این درگیریا جهت فکریتو عوض میکنه و
..غرق میشی تو دنیای خودت
..انگار نه انگار چیزی رنجت میده
..کمابیش زندگی میگذره
..خدارو شکر که همیشه هست و فراموشمون نمیکنه
.
.
.
..بوی پاییز کم کم داره میاد
..بیست و پنجمین پاییزِ تنهاییام
..هنوزم میشه عاشق شد
"خدایا شکرت"
من نوشته ها...
ما را در سایت من نوشته ها دنبال میکنید
برچسب: آرزوی بچگی,آرزوی بچگی فامیل دور,آرزوهای بچگی,
نویسنده:
بازدید: 15